آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

سه شنبه های رنگین کمونی . . .

بیشتر ساعات روزمون توی خونه میگذره، من که واقعا خسته ام به توام حق میدم که وقتی کسی لباس بیرون  میپوشه با حسرت نگاهش میکنی و میگی : " دردر، ســـــرده "  نازنینم فدای تو بشم که انقدر خوب شرایط و درک میکنی و می پذیری . . . اما مامان خاطره نمیذاره دل پاکت غصه دار شه و حوصله ات سر بره برای هر روزمون یه جور برنامه گذاشتم مثلا" سه شنبه ها ی ما پر از خرت و پرت به نظر به درد نور با کلی کاغذ و چسب و قیچی و ..... است تا باهم به هرچی که دوست داریم فکر کنیم و با داشته هامون هر اونچه میخوایم رو درست کنیم  اولش خیلی برنامه ریزی شده و منظم نبود اما با پیشنهاد یکی از دوستای خوبمون ؛ نازنین جون مامان پریای خوشگل ؛ سه ...
17 بهمن 1393

ماه شانزدهم آترین به روایت تصویر . . .

                                           چند روز پیش خیلی اتفاقی دفترچه ی خاطرات دوران دبیرستانم رو پیدا کردم، خیلی حس قشنگی بود برام . . . کلی خاطرات تلخ و شیرین و کسایی که یه روزی خیلی برام پررنگ بودن توی ذهنم تداعی شد. یادداشت قشنگی از یکی از بهترین دبیر های اون دوره ام سرکار خانم ستارزاده دبیر زبان فارسی سال دوم خوندم که الان تازه مفهوم واقعی جملاتش رو درک میکنم؛ شاید بعد ها به هزار و یک دلیل فرصت نشد این دفترچه رو ببینی ...
9 بهمن 1393

بلندترین شب سال و خوشمزه ترین هندوانه ی دنیا . . .

    ” یلدا ” چه ذوقی دارم که حتی یک دقیقه بیشتر در کنار منی ! یلدایت مبارک . . .                 عزیز تر از جانم :   رویت به سرخی انار، لحظه هایت به شیرینی هندوونه؛ خنده ات مثه پسته و عمرت به بلندی یلدا . . . ...
5 دی 1393

ماه پانزدهم آترین به روایت تصویر . . .

تمام نا تمام من با تو تمام می شود . . . معنی امید توی چشمای معصومت خلاصه میشه . . .    شادی کن دخترکم!! خنده ی تو مایه ی نشاطمه . . .    دونستن حق تو ه بخواه، تلاش کن، حتما جوابی براش پیدا میکنی . . . زندگی یعنی تجربه، تجربه، تجربه . . . هر تجربه ای اولش با ترس همراه و قبل از هر تجربه ای از خودت بپرس :" ارزشش رو داره؟؟!!"    تنها دلیل زنده بودنم، هنوز هم بوی بهشت میدی . . . ...
5 دی 1393

ماه چهاردهم آترین به روایت تصویر . . .

هر روز که میگذره وارد یه مرحله جدید از دنیای رنگی رنگی تو میشم و مصمم تر از قبل تصمیم میگیرم برات بهترین باشم چون به معنی واقعی کلمه تو برای من بهترینی نازنینم. . .                                   پرنسس کوچولوی من دایره ی لغاتت بیشتر شده و هر جا هم که کم میاری با اشاره و در نهایت با گرفتن دست من و نشون دادن کاری که میخوای منظورت رو میرسونی آگین : آترین گو : گل گوب : توپ دد: دردر - بیرون بابا : بابا و بابا هادی مـــــامــــــــــــان: من و مامان زهره بی بی : بچه های خیلی کو...
4 آذر 1393

آترین و تئاتر قندک و بابا جون . . .

 یه روز خوب!!! فکر نمیکردم برات جالب باشه، یعنی چون هنوز سن شما برای درک قصه خیلی کمه اما صرفا" برای بودن با بچه ها و شنیدن موسیقی و دیدن عروسک های حیوونای مختلف بردمت تئاتر     حسابی محو حرکات عروسکا و رقصشون هستی فقط هر از گاهی با صدای دست زدن بچه ها دست دستی میکنی و وقتی قندک میاد بلند بع بع میگی برای پیشگیری از بهانه گرفتنت برات میوه و بیسکییت مادر برده بودم ولی کلا جذب تئاتر بودی آخر نمایش بچه ها روی سن رفتن تا با حیوونای دیگه قندک باباجون رو صدا بزنن تا بیاد ولی من فکر نمیکردم بشه که تو هم باهاشون بری خانوم جغده مهربون (اسم واقعیشون رو نمیدونم ) گفت شما با دخترتون بیاید بالا ت...
13 آبان 1393

آرزوهای همیشگی من برای تو . . .

سلام به روح قشنگت . . .          الهـــــــــــی انقدر بخندی که صدای خنده هات بشه زیباترین موسیقی کائنات. الهـــــــــــی از شادی اونقدر پر بشی که سرریزش همه ی مردم دنیا رو سیراب کنه. الهـــــــــــی روزیت انقدر زیاد بشه که مجرایی باشه برای رسوندن روزی خیلی ها. الهـــــــــــی همیشه بهترین افکار به سراغت بیان و تو درست ترین تصمیم رو بگیری. الهـــــــــــی اونقدر غرق خوشبختی بشی که تا عمق بی انتهای رضایت برسی. الهـــــــــــی همیشه تنت سالم باشه و عاقبت بخیر بشی. الهـــــــــــی که همیشه بهترین حال رو داشته باشی. الهـــــــــــی که خدا همیشه هواتو داشته باشه. الهـــــــــــــــــــــــــــــ...
1 آبان 1393

اندر احوالات آترین جونی . . . ( ماه سیزدهم )

نقلکم، عسلم،امیدم، نفسم، .... آخه چی بگم من به شما که با کوچک ترین حرکتت من و بابایی رو عاشق ترمیکنی و دلمون ضعف میره واسه خنده هات خیلی خیلی شرمنده ام که از این ماه شما عکس زیاد ندارم، و نشد به روایت تصویر برات از شیرین کاریات بگم یه بخشیش بخاطر وروجک بازی های خودته  و یه بخش دیگه اش درگیری های کاری من و بابایی ( که از یکسالگی شما رسما" همکار شدیم ) اما کلی تعریفی دارم برات از شیرین کاری ها و دلبری های شما یکی یه دونه تا اواسط 13 ماهگیت دستت رو همچنان یه جایی میگرفتی و راه میرفتی،کم کم وقتی برات کفش های جغجغه ای گرفتم و بیرون تاتی ات دادم خوشت اومد و دیگه حتی توی کالسکه ات نمیشستی. این شد که برات دوچرخه ( البته مخصوص ...
18 مهر 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد